باید کوچ کنم از شهر ِ دلت،

حالا که آشیانه ام را در بام ِ یادت ویران کردی.

باید بروم از جائی که دیگر در آن جائی ندارم!

از جائی که در آن تنها یک غریبه ام...

یک مهمان ناخوانده...

میروم ...

دور ِ دور...

آنـقدر دور که دوباره یادت بیاید مرا!

اگر به یادت آمدم،

چند خطی بنویس،

- مصمم و راسخ -

و به دست آن پروانه ای بده که باله های آبی لاجوردی دارد.

امانتدار خوبیست و با من آشناست.

شاید که کوچ را آغاز نکرده به پایان رساندم!

اگر نه،...

خداحافظت تا همیشه!

فقط یادت باشد،

که این کوچ را،

تو خود سبب شدی